ماه از آب همین چشمه نوشیده است / که این همه مهتابی ست
آرزوهايت بلند بود دست هاي من كوتاه تو نردبان خواسته بودي من صندليبودم با اين همه فراموشم مكن وقتي بر صندلي فرسوده ات نشسته اي وبه ماه فكر مي كني...!
حافظ موسوی
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:2 توسط
|
هی میرسم کنار ستاره و باز مقصدم جای ديگریست.
فکر میکنی من بیجهت به اين زبانِ هفت ساله رسيدهام!؟ نه به جان نسيما، نه! بخاطر همهی آن خوابهامان در نيمهراهِ بيم و باور است که چانه میزنم باد که بيايد، باران که بيايد تو بايد به عمد از ميان آوازهای کودکان بگذری چترت را کنار ايستگاهی در مه فراموش کن خيس و خسته به خانه بيا نمیخواهی شاعر باشی، باران باش! همين برای هفتپشتِ روئيدنِ گل کافی است، چه سرخ، چه سبز و چه غنچه!
سید علی صالحی
پی نوشت : سلام . سلام آغاز راه است !
پی نوشت : خیلی دوست دارم اینحا دوستان زیادی داشته باشم .
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:15 توسط
|
تو
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:37 توسط
|